آتش گرفت خاك و زمين دم به جا گذاشت
مردي ميان هاله ي مبهم به جا گذاشت
اين جاده روي پيچ و خم بي قواره اش
چرخيد تا شتاب دما دم به جا گذاشت
ديوانه وار روي قدم ها ي عاصي اش
زخمي ترين عبور مصمم به جا گذاشت
مرد سفرهواي شروعي دوباره داشت
دركوه ودشت نعره ي اَدهم به جا گذاشت
عصيان تمام حافظه اش را گرفته بود
تنديسي از تنفرآدم به جا گذاشت
سياره ام جزيره جزيره بهشت بود
آدم كه پا گذاشت جهنم به جا گذاشت
